بنام آنکه جان را فکرت آموخت افراد آنلاین :  نفر
مجموعه 200 گل برتر تاریخ فوتبال جهان  مستند زندگي دیوید بکهام
صفحه نخست :: ایجاد وبلاگ رایگان :: کسب درآمد :: فروشگاه :: جستجوي سايت :: ارتباط با ما :: تبليغات
سريال سفري ديگر  سریال آموزش زبان انگلیسی اکسترا – @EXTR انیمیشن ناروتو -فصل اول - (NARUTO) زیرنویس فارسی
سريال سفري ديگر  پكيج كامل و جديد هماي آموزش شنا از مبتدی تا حرفه ای AVATAR فیلم آموزش پاركور مستند 6 تایی ها فصل ششم سریال لاست LOST (سری کامل فصل 6)

نقد فیلم های روز
بازدید این موضوع : 2074
بازدید کل مطالب این موضوع : 780
کل مطالب این موضوع : 9
نقد فیلم های روز
 سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ مجموعه حیات وحش بی نظیر ( حیات- LIFE)  بدنسازی در 8 دقیقه بازی فوق العاده زیبای Mafia II – مافیا 2  دانلود عكس بازي فيلم برنامه
سریال پرستاره «قلب یخی» در برابر لاست؟!

سریال پرستاره «قلب یخی» در برابر لاست؟!

در قلب یخی چند داستان موازی جلو می‌رود؛ فرهاد (حمید فرخ نژاد) و ویدا (نسرین مقانلو) یک قصه دارند. فرهاد مشکوک‌ترین آدم سریال است و ویدا هم مدیر مزون لباس بوده و دختران زیادی... 
 
چشم در چشم جام جم

در فضایی لوكس، شاد و مرفه در جریان با ورود سریال ایرانی جدید «قلب یخی» با ستاره‌هایی مثل امین حیایی و الناز شاکردوست و سریال خارجی 24 به شبکه ویدویی، تلویزیون رقیب جدیدی پیدا کرد
از چند سال قبل ماه رمضان به ماه رمضان یا عید به عید، مردم منتظر می‌مانند تاتلویزیون سریال‌های مناسبتی شبکه‌های مختلفش را روی آنتن بفرستد و از یک ساعتی پای تلویزیون بنشینند و هر 50 دقیقه یک بار کانال را عوض کنند و سریال‌های جور واجور شبکه‌های تلویزیون را ببینند. حالا در این بین بعضی پربیننده می‌شوند و بعضی هم اقبالی به دست نمی‌آورند. اما حالا دیگر اوضاع فرق کرده و تلویزیون آن قدر رقیب خارجی دارد که مجبور شده همان سیستم مناسبتی خود را در زمان‌های معمولی مث همین الان پیاده کند و سریال‌هایش را پشت سر هم روی آنتن بفرستد: سریال‌هایی که با انبوهی از شعار و پند و اندرز و پشت هزاران خط قرمز و ملاحظه می‌خواهند مردم را پای تلویزیون بنشانند. البته این تازه اول ماجراست؛ داستان حالا با ورود سریال‌های خارجی و ایرانی به شبکه ویدئویی جذاب‌تر شده: سریال‌هایی که با مجوز وزارت ارشاد ساخته و توزیع می‌شوند و نمی‌توان به همین راحتی با زدن انگ‌های جور واجور آن‌ها را از دور رقابت خارج کرد. حالا سریال‌های ایرانی شبکه ویدیوئی تهدیدی دیگر برای تلویزیون هستند؛ سریال‌هایی که به کارگردانی مهران مدیری و محمد حسین لطیفی که نبض مخاطب توی مشتشان است؛ سریال‌هایی که قطعا مردم تماشای آن را به سریال‌هایی که بیشتر شبیه برنامه اخلاق در خانواده است ترجیح می‌دهند. فقط امیدواریم در این رقابت تلویزیون جر نزند و با جرزنی بازی را به نفع خودش تمام نکند،‌ چون تلویزیون استاد جر زنی است.

قلب یخی با یک لشکر ستاره اولین سریال فصلی ایرانی است که از اول مرداد ماه پخش می‌شود اما نه در تلویزیون بلکه در شبکه توزیع خانوادگی

در برابر لاست
کسی هست که محمد حسین لطیفی را نشناسد؟ کارگردان سریال‌هایی مثل «همسایه‌ها»، «وفا»،‌ «صاحبدلان» و... سریال‌هایی که هنوز که هنوز است از بهترین سریال‌های تلویزیون اند. او حالا دارد کار تازه ای را در ایران تجربه می‌کند؛ سریال سازی این بار نه برای تلویزیون، بلکه برای شبکه خانگی، آن هم به صورت فصل به فصل شبیه سریالهای معروف جهانی مثل «فراراز زندان» و «لاست» و « 24» (هر فصل یا سیزن معمولا شامل چند قسمت است از 12 قسمت تا 24 قسمت). لطیفی کار را از اوایل فروردین ماه کلیده زده و همچنان مشغول است. به جز این اتفاق،‌ حضور ستارگان سینما در «قلب یخی» هم ویژگی دیگر این سریال است. فصل اول این سریال قرار است اوایل مرداد ماه به صورت هر هفته دو قسمت پخش شود آن هم همراه با فصل اول سریال 24. مسوولان شرکت تصویر دنیای هنر که هر دو سریال را آماده پخش کرده اند برای آن که هر دو کار باهم دیده شود هر قسمت قلب یخی را با یک قسمت 24 با هم و در یک بسته عرضه می‌کنند.

ایده ای که شاخه شاخه شد
ایده اولیه از کجا آمد؟ جواب این سوال بر می‌گردد به شش سال قبل. لطیفی می‌خواسته سریالی به اسم «بار دیگر مادرم» را بسازد که ایده قلب یخی  به ذهن حامد عنقا (فیلمنامه نویس سریال «نردبان آسمان» که لطیفی آن را ساخته و رمضان پارسال آن را دیدیم) می‌رسد و با لطیفی در میان می‌گذارد اما چون کار سنگینی بوده قضیه مسکوت می‌ماند و این ایده و قصه اولیه می‌ماند تا این که تصویر دنیای هنر به لطیفی پیشنهاد ساخت اولین سریال خصوصی را می‌دهد. اینجاست که ایده مسکوت مانده آقای نویسنده دوباره جان می‌گیرد. او طرح قصه را با کمک لطیفی و سید کمال طباطبایی (تهیه کننده) پرورش می‌دهد. به مرور شاخه شاخه می‌شود و قصه‌های جدیدتر، درام‌های معمایی و پیچیده به طرح اولیه اضافه شده تا در نهایت به هم متصل می‌شوند. در قلب یخی چند داستان موازی جلو می‌رود؛ فرهاد (حمید فرخ نژاد) و ویدا (نسرین مقانلو) یک قصه دارند. فرهاد مشکوک‌ترین آدم سریال است و ویدا هم مدیر مزون لباس بوده و دختران زیادی زیر دست او کار می‌کنند.  قصه دیگر که در کنار این قصه روایت می‌شود ماجرای چیستا (الناز شاکر دوست) است که در مزون ویدا کار می‌کند و جوانی (حمید گودرزی) که نوازنده گیتار است عاشق او شده. زوج حامد (حسین یاری) و شیوا (مهراوه شریفی نیا) هم خط سوم سریال را روایت می‌کنند. راستش تعریف کردن این جور سریال‌ها سخت است باید به بازار بیاید و ببینیم لطیفی چقدر در پرداخت آن‌ها موفق بوده. این قصه قرار است در سه فصل 12 قسمتی روایت شود. در قصه ای که نویسنده نوشته  تقریبا شخصیت اصلی و محوری وجود ندارد و همه به یک اندازه مهم و تاثیر گذارند. آیا قلب یخی تمام این ویژگی‌های خفن سریال‌های روز دنیا را دارد و استاندارد سریال‌های جهانی را رعایت کرده؟ برای فهمیدن جواب این سوال باید تا پایان فصل سه صبر کرد. اگر چه نویسنده عقیده دارد که اگر این 36 قسمت جواب بدهد این سریال تا96 قسمت هم جا دارد ادامه پیدا کند تا حتی به «قلب یخی» 8 برسد!

ستاره‌های داغ در سریال یخی
نام الناز شاکر دوست، حمید گودرزی،‌ محمد رضا فروتن، امین حیایی، حمید فرخ نژاد، حسین یاری و کلی بازیگر ریز و درشت دیگردر سیاهه بازیگران سریال به چشم می‌خورد. این یکی از نکات ویژه این سریال است. البته اگر یادتان باشد مجموعه‌های لطیفی اکثرا با حضور چهره‌های مطرح سینما و تلویزیون ساخته می‌شدند؛ مثل حضور حیایی، شریفی نیا، نصیریان و خیراندیش در سریال «همسایه‌ها»، امین تارخ و پارسا پیروزفر در «سفر سبز» و... اما لطیفی این جا سنگ تمام گذاشته. انگار او می‌خواهد در قسمت‌های اول با ترفند حضور ستاره‌ها بیننده را صید کند و بعد از آن قصه را پرو بال بدهد که پر رنگ تر از ستاره‌ها شود اما نکته اینجاست که ستاره‌های سینما به راحتی حاضر نیستند در یک سریال بازی کنند چون وقت گیر است و احتیاج به حضور مداوم آن‌ها دارد؛ به خصوص چنین سریالی که سه فصل مجزا دارد اما انگار نام لطیفی از یک طرف و فیلمنامه پر تعلیق نویسنده کار خودش را کرده و توانسته این تعداد بازیگر را دور هم جمع کند. انتخاب بازیگر‌ها دو ماه طول کشیده و با توجه به این که شخصیت‌ها زیاد هم هستند به مرور به آنها اضافه هم خواهد شد.

چشم تو چشم تلویزیون
سریال سازی برای بخش خصوصی کار نو و تازه ای در کشور ماست؛ آن هم مایی که تلویزیون عریض و طویلی داریم که بی حساب هم خرج می‌کند و از قضا لطیفی هم جزو کارگردان‌های مورد توجه آن است. با این وضع چرا او الان دارد برای رسانه ای خصوصی سریال می‌سازد؟ رسانه ای که مثل تلویزیون بیننده میلیونی ندارد؟ رقابت بین مدیران رده بالای صدا و سیما و چشم و همچشمی بین آنها یکی از دلایلی است که باعث شده لطیفی قید حضور در این میدان رقابت را بزند؛‌ «این رقابت به ضرر کارگردان‌هایی است که می‌خواهند سریال متفاوتی بسازند. این رقابت به جای تاثیر بر کیفیت فقط روز به روز دستمزد بازیگر‌ها را بالا می‌برد.»
البته لطیفی چندان به این مرزبندی معتقد نیست؛ «کار خوب در هر ژانری چه سینما،‌ چه تلویزیون و... قابل اجراست. اگر قلب یخی، خوب از آب در بیاید و درست پخش شود قطعا مخاطب‌هایش را پیدا می‌کند.»
 
زیر ذره بین مخاطب
شاید در نگاه اول این طور به نظر برسد که موفقیت سریال‌هایی مثل لاست، فرار از زندان و... باعث شده تا لطیفی هم با تقلید از آن‌ها قلب یخی را بسازد اما او این ماجرا را رد می‌کند؛ «در شرایط فعلی که بیننده از سینما دور شده و به تلویزیون و این جور سریال‌ها وابسته شده؛ اصل این است که چطور مخاطب را نگه داری. این اصل هم فقط با جاذبه قصه ایجاد می‌شود»
این که مخاطب می‌تواند سر فرصت و چند بار هر قسمت را ببیند و مو را از ماست بیرون بکشد هم کار را سخت‌تر می‌کند. «ما تلاش کردیم بالا تر از استانداردهای موجود و به شکلی تکنیکی این مجموعه را فیلمبرداری کنیم تا تماشاگر جذب شود؛ آن هم تماشاگر امروز که باهوش و حرفه ای است و هیچ خطایی از چشمش دور نمی‌ماند.»
 

سریال «24» با یک غافلگیری تمام شد!

سریال «24» با یک غافلگیری تمام شد!

در قسمت آخر این سریال که دو ساعت به طول انجامید، بائر در موقعیتی سخت گیر می‌افتد. «روز هشتم» یا در واقع فصل هشتم سریال اواخر پارسال در حالی آغاز شد که...
 
به گزارش خبر آن لاین، جک بائر، مامور واحد ضد تروریستی روز دوشنبه سریال اکشن و موفق «24» را به شکلی غافلگیرکننده پایان داد.
 جک بائر قهرمان سریال با بازی کیفر ساترلند در اپیزود آخر به یک فراری از دست قانون تبدیل و مجبور می‌شود کشور را ترک کند.
به نظر می‌رسد این پایانی مناسب برای جک بائر است. او در هر قسمت یک ساعته سریال که مطابق با گذر یک ساعت از روز در زمان واقعی بود، مدام به دردسر می‌افتد.
این پایان نامشخص مطمئنا موجب می‌شود طرفداران سریال درمورد خط داستانی فیلمی که قرار است براساس سریال ساخته شود فکر کنند.
اوایل ماه گذشته هوارد گوردون، تهیه‌کننده اجرایی سریال به طرفداران قول داد که «پایان خوش مناسب جک نیست.» و حالا او و ساترلند به قولشان عمل کرده‌اند.
در قسمت آخر این سریال که دو ساعت به طول انجامید، بائر در موقعیتی سخت گیر می‌افتد. «روز هشتم» یا در واقع فصل هشتم سریال اواخر پارسال در حالی آغاز شد که جک خودش را برای یکی زندگی خانوادگی آرام آماده می‌کرد، اما گروه ضدتروریست شهر نیویورک از او کمک خواست تا آدمکشی که می‌خواهد رئیس جمهور یک کشور را بکشد به دام بیندازد.
او موفق نشد و متوجه شد روسیه که یکی از طرفین پیمان صلح است پشت ماجرا است و با چارلز لوگان رئیس جمهور پیشین آمریکا دست به یکی کرده‌اند. لوگان از فصل چهارم تا آخر دشمن بائر بود.
بائر تهدید به افشا توطئه می‌کند و به همین دلیل به هدف بعدی تبدیل می‌شود. در آخرین دقایق سریال رئیس جمهور آمریکا از کشتن بائر جلوگیری می‌کند و به او پیشنهاد می‌دهد کشور را ترک کند. او می‌گوید: «روس‌ها دنبالت می‌آیند و... همینطور هم ما.»
قسمت آخر با خداحافظی تلخ بائر با همکار وفادارش کلوئه اوبرایان (مریلین راجسکوب) پایان می‌یابد.
با اینکه طرفداران با بائر در تلویزیون خداحافظی می‌کنند، اما او با فیلم سینمایی برمی‌گردد. گوردون، ساترلند و شبکه فاکس مارس پیش اعلام کردند باید با سریال خداحافظی کرد، اما فیلم سینمایی در راه است. فیلمنامه هنوز کامل نشده و جزئیات آن مشخص نیست.
مجموعه تلویزیونی «24» نوامبر سال 2001 کمی پس از حادثه 11 سپتامبر روی آنتن رفت. در طول این هشت فصل داستان مجموعه گاهی انعکاس‌دهنده وقایع و اتفاقات واقعی بوده است. برخی از موضوعاتی که سریال مطرح کرد مقولاتی چون شکنجه به عنوان ابزار، آزادی مطبوعات و سلاح هسته‌ای بود.
سریال برنده جایزه‌های متعددی از جمله امی بوده است. این سریال جایزه امی (معادل اسکار در تلویزیون) بهترین سریال داستانی سال 2006 را به خود اختصاص داد. ساترلند تاکنون هفت بار نامزد جایزه بهترین بازیگر امی بوده و یک بار برنده شده است.
 

همه آنچه می‌خواهید درمورد قسمت آخر «لاست» بدانید/ قسمت آخر پخش شد

همه آنچه می‌خواهید درمورد قسمت آخر «لاست» بدانید/ قسمت آخر پخش شد

همچنین جای تعجب نیست که حس گم شدن در سریالی به ما دست بدهد که هیچگاه عقب نشینی نمی‌کند، مجموعه‌ا‌ی که ابهام و گستردگی‌اش تا سال‌ها بحث‌ها و نظرات فراوانی میان طرفدارانش به راه می‌اندازد... 
 
به گزارش خبر آن لاین، اولین قسمت «لاست» به شکلی خاطره‌انگیز با سوال چارلی از دیگر نجات‌یافتگان پایان یافت؛ «رفقا ما کجا هستیم؟»
شش فصل بعد، و پس از پخش حدود 120 قسمت، بسیاری از بینندگان با تمام وجود منتظر بودند قسمت آخر «لاست» یکشنبه شب (دوشنبه صبح به وقت ایران) به این سوال پاسخ دهد.
بینندگان، ما کجا هستیم؟ پاسخ: تقریبا هرجا شما بخواهید.
اگر قرار باشد سریالی تلویزیونی را با سفر مرتبط دانست، بی شک این سریال «لاست» است، مجموعه‌ای که در انتهای جاده بیننده‌اش را آسوده و با جواب‌های بکر رها می‌کند نه با توضیحات بغرنج. همچنین جای تعجب نیست که حس گم شدن در سریالی به ما دست بدهد که هیچگاه عقب نشینی نمی‌کند، مجموعه‌ا‌ی که ابهام و گستردگی‌اش تا سال‌ها بحث‌ها و نظرات فراوانی میان طرفدارانش به راه می‌اندازد.
بینندگان عزیز، شما در چنین جایی هستید.
دیشب قبل از آغاز قسمت آخر، «آنچه گذشت» سریال با مدت دو ساعت پخش شد و سپس نوبت به قسمت آخر رسید که دو ساعت و نیم طول کشید.
مانند تمامی قسمت‌های پیشین، خط داستانی این قسمت نیز میان زندگی شخصیت‌ها در جزیره و زندگی موازی‌اشان در دنیای «نرمال» در کالیفرنیا ادامه پیدا کرد.
در جزیره، جک (متیو فاکس) از میان نامزدها داوطلب شد تا جانشین جیکوب (مارک پلگرینو) محافظ جزیره شود.
«هیولای دودی» که جسم لاک (تری اوکوئین) را تسخیر کرده می‌خواهد جلوی نامزدها را بگیرد، آنها را بکشد، جزیره را نابود کند و راهی دریا شود.
در لس‌آنجلس، جک که جراح است قرار است عملی روی لاک انجام دهد، لاک در اینجا فلج است.
جک می‌گوید:«آقای لاک تنها آرامشی که نیاز دارم خوب کردن حال شماست.»
اما در جزیره، جک و هیولا درگیری خشنی با یکدیگر دارند.
هیولا می‌گوید:«پس تو محافظی! فکر کنم اینجا هستی که جلوی من رو بگیری.»
و جک می‌گوید: «نمی‌تونم جلوت رو بگیرم. می خوام بکشمت!»
اما جک او را نمی‌کشد. کمی بعد کیت (اونجلین لیلی) با یک گلوله هیولا را می‌کشد.
در لس‌آنجلس عمل لاک با موفقیت تمام می‌شود. او که روی تخت دراز کشیده با تشکر به جک نگاه می‌کند و می‌گوید احساس می‌کند به بدن خودش بازگشته.
لاک به جک که قیافه ناآرامی دارد و به نظر می‌رسد تصاویری از زندگی دیگر خودش را می‌بیند می‌گوید:«جک امیدوارم یک روز کسی همین لطفی که به من کردی به تو بکند.» تصاویری که جک می‌بیند از همان دست تصاویر کوتاهی از جزیره هستند که به ذهن آگاه دیگر شخصیت‌ها را نیز هجوم می‌آورد.
چند دقیقه بعد جک با کیت برخورد می‌کند، و هر دو فکر می‌کنند که قبلا جایی یکدیگر را دیده‌اند.
جک می‌گوید:«چه اتفاقی داره برام می‌افته؟ تو کی هستی؟»
کیت می‌گوید:«می‌دونم که متوجه نمی‌شی، جک. اما اگر همراهم بیای می‌فهمی.»
همراه او کجا برود؟
به تجمعی در کلیسایی که همه نجات‌یافتگان در آن هستند و به نظر می رسد مراسم خاکسپاری آنها است. همگی شاد و لبخند بر لب هستند و اتاق را نور فرا گرفته است.
جک با پدر فوت‌شده‌اش دیدار می‌کند، جک زمانیکه در ابتدای داستان هواپیمای 815 سقوط کرد و سر از جزیره درآورد، داشت با هواپیما جسد پدرش را از سیدنی به خانه می‌برد.
در کلیسا جک بحث جذابی با مردی دارد که بارها با هم رو در رو شده‌اند.
جک:«نمی‌فهمم. تو که مردی.»
مرد:«بله، مردم.»
جک:«پس حالا اینجا چه کار می‌کنی؟»
پدر جک:«تو اینجا چه کار می‌کنی؟»
جک:«من هم مردم.» گریه می‌کند.
پدر جک:«همه چی روبه راهه پسرم.»
اما همه چیز واقعیت دارد.
پدرجک:«هر اتفاقی تا حالا برات رخ داده واقعیت داره. همه آدمای این کلیسا همه واقعیت دارن.»
جک:«همه اینها مردن؟»
پدرش با آرامش می‌گوید: «هر کسی یه روزی می‌میره پسر کوچولوی من.»

در طول سریال بارها شخصیت‌ها از این صحبت می‌کردند که حضورشان در جزیره دلیلی دارد. حالا که سریال به آخر خط نزدیک می‌شود، به نظر می‌رسد خود سریال هم احساس می‌کند وجودش دلیلی داشته است. دلیلی فراتر از پول، پرکردن زمان و سرگرمی.
عوامل و بازیگران، تهیه‌کنندگان و نویسندگان مجموعه سال به سال خلق «لاست» را تکمیل کردند، البته به لطف تقدیر و دنیای سرگرمی.
«لاست» جراتش را داشت عمیق‌تر و گسترده‌تر از دیگر سریال‌ها باشد، هیجان‌انگیز، سحرانگیز، شگفت‌انگیز ( و گاهی کسل‌کننده)، و با این حال از بیننده‌اش می‌خواهد که فکر کند، حرف بزند و احساسش را بیان کند.
و در همین مکان بیننده‌اش را رها می‌کند. مشخص نیست کجا، اما او را به چالش می‌کشد. با این حال در انتها بیننده اطمینان خاطرش بیش از حس «لاست (گم‌شده) بودنش» است.
 

سریال های هالیوودی با مفاهیم متافیزیک!!

سریال های هالیوودی با مفاهیم متافیزیک!!

یک معدن بزرگ طلا برای ذهن‌های خلاقی که هر بار می‌توانند داستانی از ارواح سرگردان، شیاطین و خون آشام‌ها بسازند و بیننده‌ها را سرگرم کنند. از لاست که بگذریم سریال‌های زیادی را...

در خدمت شیطان
هالیوودی‌ها برای پول سازی حتی از مفاهیم متافیزیکی هم نمی‌گذرند
درگیر شدن با ناشناخته‌ها و مواجهه با مسائلی که معمولا آدم‌ها در زندگی دچارش نمی‌شوند یک منبع سوژه تمام نشدنی است. یک معدن بزرگ طلا برای ذهن‌های خلاقی که هر بار می‌توانند داستانی از ارواح سرگردان، شیاطین و خون آشام‌ها بسازند و بیننده‌ها را سرگرم کنند. از لاست که بگذریم سریال‌های زیادی را با این زمینه داستانی می‌شود پیدا کرد. این‌ها چند نمونه از همین قبیل مجموعه‌ها هستند.

مجموعه  Supernatural
 ابلیس را ملاقات کن

«ماوراء الطبیعه» - همچنان که اسمش داد می‌زند – مجموعه ای است درباره پدیده‌های متافیزیکی و ماوراءالطبیعی و غیرقابل توضیح مثل  Poltergeists (ارواح سرگردان)، Windigos (ارواح شرور)، خون آشام‌ها، گرگ نما‌ها، دیو‌ها و شیاطین، جن‌ها، شاگردان ابلیس و دیگر موجودات عجیب و غریب قصه‌ها و افسانه‌ها و اساطیر کهن ملل و فرقه‌های ریز و درشت گوشه و کنار دنیا. دین (Dean) و سام وینچستر، دو برادر و فراتر از آن دو رفیقند که سفرشان را با انگیزه « نتقام» شروع می‌کنند اما «مسیر» سفر، آن‌ها را به هدفی دیگر سوق می‌دهد. دین، برادر بزرگ تر در عین جدیت و مسوولیت پذیر بودن، هنگام شکار اشرار ماورایی بامزه و شوخ هم هست. او به حرف پدر، جان وینچستر، شکارچی بزرگ شیاطین، گوش میدهد و حلقه واسط بین اختلاف‌های او و سام است. سام اما می‌خواهد زندگی کند و کاری به کار پدر و برادرش نداشته باشد. اما دنیای بیرون، دنیای تاریک و بی‌رحمی است. با نا پدید شدن پدر و مرگ محبوب، سام هم مجبور است وارد بازی شود.
ترکیب دین و سام به مثابه دو برادر، می‌توانست متفاوت باشد مثل دو دوست نزدیک یا دو همکار سازمانی یا حتی منطقی تر، دو کشیش یا مامور کلیسا یا هر نماد مذهبی دیگری که بیشتر با مسائل ماوراء الطبیعه در گیرند اما حضور دو برادر با آن پیش زمینه – مرگ مادر توسط نماینده شیطان و سوگند پدر برای انتقام – وجوه عاطفی ماجرا را پر رنگ تر کرده است. آن‌ها در فصل نخست هم به دنبال پدر می‌گردند و هم با استفاده از دست نوشته‌ها و کتابچه او به شکار ارواح می‌روند اما در فصول بعدی ماموریت‌هایشان هدفدار می‌شود و بدل می‌شوند به حامیان آسمان و بهشت روی جهنم زمین.
 
اما آن چه وجه تمایز ماوراء الطبیعه با دیگر آثار مشابه ماورایی است، رویکرد فیزیکی تر آن نسبت به این مقوله است. بهشت، جهنم، دیو، شیطان و فرشته در این قالب جلوه ای زمینی پیدا می‌کنند. آن‌ها را می‌بینیم و از طریق دین و سام لمسشان می‌کنیم. وقتی انسان‌ها به تسخیر شیطان در می‌آیند چشم‌هایشان سیاه می‌شود و نماینده ابلیس روی زمین (Azazel) چشمانی زرد رنگ دارد. فرشته‌های ماورا چندان هم مهربان نیستند. این فرشتگان ظاهری معمولی دارند، سفید پوست و سیاه پوست با چهره‌های غمگین و افسرده یا خشن و دافعه برانگیز. فرشتگان تصمیم می‌گیرند و عملگرا هستند. ماوراء‌ الطبیعه در عین ارجاع فراوان به انجیل و تعالیم مسیحیت در جاهایی مثل ترسیم گوشت و پوست و خون دار موجودات ماورایی به اقتضائات درام پناه می‌برد و به مجموعه ای از اعتقادات و باور‌های اسطوره ای، محلی و بومی مردم در نقاط مختلف جهان اشاره می‌کند. از عرفان سرخپوستی تا مراسم آئینی هندو‌ها و از موجودات تخیلی قصه‌های فولکلور سرزمین‌های اسکاندیناوی تا اعتقاد راسخ ژاپنی‌ها به حضور ملموس ارواح در زندگی آدم‌ها.

اما همه چیز به این محدود نمی‌شود، سام و دین در سفرهای طولانی شان به گوشه و کنار سرزمین پهناور آمریکا، خود و گاهی ایمانشان را هم امتحان می‌کنند. به خصوص سام که نشانی از شیطان را در کالبد خود دارد و باید مدام با خیر و شر درونش بجنگد. تضاد شخصیتی او با دین هم چالش دیگر درام را می‌سازد.
شخصیت مشنگ و ساده گیر دین به مثابه بازوی این گروه دو نفره است و سام که بیشتر سر در کتاب و مکاشفه و پیدا کردن رمز و راز دنیای ماورا دارد، مغز آن. اما دین را بیشتر دوست داریم نه صرفا به خاطر شیطنت‌های خاصش – که برخی مواقع وسط آن جدیت و هراس، فرصتی برای تنفس تماشاگر است – بلکه شاید به دلیل سادگی و خوش بینی ذاتش. او وسط آن تاریکی و دنائت مایه قوت قلب است و می‌تواند تعادل خیر و شر را در آن فضای آخر الزمانی حفظ کند. صحنه‌هایی از چهار فصل مجموعه با قابلیت‌ها و امکانات سینمایی ساخته شده اند و حتی به طور مجزا بدنه اثر، مو را به تن سیخ می‌کنند،‌ مثل شکسته شدن در جهنم و فرار جهنمی‌ها و شیاطین. مواجه شدن سام با Azazel  شیطان زرد چشم و معامله دین در آن تقاطع جاده ای با شیطان و فروختن روحش برای نجات جان سام. تماشای فصل پنجم مجموعه (که هنوز پخش نشده) باید تجربه یگانه ای باشد. چرا که حالا خود Lucifer( ابلیس رانده شده از بهشت خدا) روی زمین است و انبوه دیو‌ها و شیاطین به دنبال او. این گونه که پیداست نبرد خیر و شر به پایان خود نزدیک می‌شود.

Fringe
 ارواح را به کمک بگیر!

وقتی نام جی. جی آبرامز- خالق اصلی سریال «لاست» - در یک سریال در میان باشد همه هوش و حواس‌ها به سمت آن جلب می‌شود. سریال فرینج به غیر از آبرامز دو مغز متفکر دیگر دارد،‌ الکس کرزمان و روبرتو اورسای. کرزمان ید طولایی در تهیه  کنندگی و فیلم نامه نویسی در ‌هالیوود دارد. فیلم‌هایی مثل دو گانه «ترنسفورمرز»، قسمت دوم «ماموریت غیر ممکن» و «افسانه زورو» از کار‌های قبلی او – چه در فیلم نامه نویسی و چه در تهیه کنندگی – محسوب می‌شوند. اورزای هم رفیق شفیق کرزمان در همه کارهاست. تقریبا این دو نفر بیشتر کار‌هایشان را دو نفری انجام می‌دهند و اگر کارنامه این دو را با هم مقایسه کنید کمتر تفاوتی در آن می‌بینید. حالا فکرش را بکنید، این سه نفر دور هم جمع شدند تا یک سریال تر و تمیز به خورد تماشاگران بی حوصله تلویزیون بدهند.
فصل اول سریال که شامل 20 قسمت می‌شد 12 می 2009 به پایان رسید و نمایش فصل دوم فقط با فاصله ای چهار پنج ماهه شروع شد. در مجموع فعلا 30 قسمت از این مجموعه به نمایش در آمده و این جوری که بویش می‌آید حالا حالا‌ها هم ادامه خواهد داشت. ماجرایی که در دل این سریال جا خوش کرده و از همان قسمت اول روی آن تاکید می‌شود درباره اتفاقات عجیب و غریبی است که اسم آن را در سریال «فرینج» گذاشته اند، اتفاقاتی که برای من و شما غیر طبیعی و حتی فرازمینی جلوه می‌کند.

مریضی‌های نادر، انسان‌های جهش یافته، ارتباط با ارواح و چیز‌هایی که کمتر در دور و برتان اتفاق افتاده، دراین سریال به وفور یافت می‌شوند. شخصیت اصلی سریال زنی به نام الیویا دانام است که در اصل در اف بی آی خدمت می‌کند و از بد ماجرا برای سر و سامان دادن به این اتفاقات نادر انتخاب می‌شود. او به کمک یک دکتر قدیمی که علاوه بر متخصص بودن در این زمینه، دیوانه هم تشریف دارد می‌خواهد خیلی زودتر سر از کار این اتفاقات در بیاورد تا خیال خودش و اطرافیانش را راحت کند. در این راه پسر پروفسور هم که پیتر بی شاب نام دارد، کمک حال این دو نفر است تا آنها را زودتر به مقصودشان برساند. آبرامز قول داده این سریال بر خلاف «‌لاست »‌ زیاد پیچیده نباشد. علاوه بر این، قسمت‌ها جوری ساخته و پرداخته شده اند که از دست دادن یک قسمت باعث نشود بیننده کل ماجرا را از دست بدهد، چیزی که در سریال لاست اصلا و ابدا رعایت نشده.

Kyle XY
هیجان ژنتیکی

سنگ بنای سریال کایل را دو دوست و همکار گذاشتند؛ اریک برس ( Eric Bress) و جاناتان مکی گروبر ( J. Mackye Gruber) . این دو نفر در بیشتر کار‌های هنری شان با هم همکاری داشته اند،‌از نویسندگی فیلم نامه‌هایشان بگیرید تا برسید به تهیه کنندگی و کارگردانی فیلم‌ها و سریال‌هایشان. اوج همکاری این دو نفر ساختن فیلم تاثیر پروانه ای (‌ The Butterfly Effect) بود که در سال 2004 در سینماهای جهان به نمایش درآمد. نوشتن فیلم نامه و کارگردانی این فیلم را هر دو نفرشان بر عهده داشتند. بنابراین تشویق‌ها و تحسین‌ها متوجه هر دوی آن‌ها شد. البته آن‌ها قبل از این فیلم در سال 2003 فیلم نامه دومین قسمت مقصد نهایی را نوشته بودند تا نشان بدهند نوشتن فیلم نامه‌هایی پر هیجان کارشان است. برای همین کار بعدیشان را لقمه بزرگ تری انتخاب کردند؛‌ ساختن سریالی که بتواند با هیجان و داستان غیرمعمولی اش تماشاگران زیادی را به پای تلویزیون بکشاند و اعتبار بیشتری را برایشان به ارمغان بیاورد.
نتیجه این انتخاب، باعث پیدایش سریالی به نام کایل ایکس وای شد، مجموعه ای که از 26 ژوئن سال 2006 روی آنتن شبکه آمریکایی  ای بی سی خانواده رفت و بعد از گذشت سه سال نمایش آن به پایان رسید؛ یعنی در 16 مارچ 2009.

 
در این سه سال و اندی که این سریال پخش شد، 43 قسمت در قالب سه فصل ساخته شده که بیشتر مدت زمان این قسمت‌ها 44 دقیقه است. فصل اول این سریال ده قسمت،‌ فصل دوم 23 قسمت و فصل آخر هم در یک قالب ده قسمتی به نمایش درآمد. بازیگران این سریال درام علمی- تخیلی بر خلاف سازندگانش آن چنان که باید و شاید معروف نیستند و بیشترشان تازه واردانی هستند که بازی کردن در این سریال جزو اولین تجربه‌هایشان محسوب می‌شود. البته دراین میان باید حساب مت دالاس و بروس توماس را تا حدی جدا کرد،‌ چرا که آنها تجربه بیشتری در زمینه بازی در سریال‌های مختلف دارند.
ماجرای اصلی این سریال درباره جوانکی مرموز و عجیب و غریب به نام کایل است که اول سریال در جنگلی در شهر سیاتل ایالت واشنگتن به هوش می‌آید. مشکل اصلی او این است که نمی‌تواند به یاد بیاورد که چه کسی است و این که چرا هیچ خاطره ای از گذشته خود – مخصوصا دوران کودکی اش- ندارد. اما او مشکل دیگری هم دارد و آن این است که قدرت‌های ماورایی ای در بدنش وجود دارد که او را به آدمی خاص تبدیل کرده. این قدرت‌ها آن قدر روی او نفوذ کردند که کایل را از آدم بودن دور کرده اند،‌ او مثل یک آدم معمولی احساس درد، غم، خشم یا شادی ندارد و مثل یک روبات عمل می‌کند. خانواده او سعی می‌کنند علاوه بر یاد دادن این چیز‌ها به او،‌ کایل را در مقابل کسانی که می‌خواهند از او سوء استفاده کنند محافظت کنند.
این سریال علاوه بر آمریکا در 55 کشور دیگر از قاره‌های مختلف به نمایش درآمده که نشان می‌دهد طرفداران زیادی در بیشتر نقاط جهان پیدا کرده . البته این خوش آمدن به این جا ختم نمی‌شود چرا که دو کتاب هم از دل این سریال به بیرون درز کرده و دو تای دیگر هم در راه است.
 

آواتار؛ روایتی جدید از داستانی قدیمی

آواتار

داستان فیلم در آینده ای بسیار دور رخ می دهد، آینده ای که در آن بشر کره زمین، خاستگاه و زیستگاه خود با همه زیبایی هایش را از بین برده و با وجود همه ی ناملایماتی که دیده هنوز هم خوی سودجویی و منفعت طلبی‌اش را...

واژه  "آواتار" به معنای حلول روح یک رب‌النوع در قالب خاکی و انسانی  و همچنین تجسد نیکی‌ها است.
در فلسفه آیین هندو "آواتار"(Avatara)حکایت از تناسخ و تجسد روحی برتر در قالبی خاکی و زمینی دارد که با هدف انجام ماموریتی مهم از آسمان به قلمرو خاک هبوط کرده است.
در واقع آواتارِ ساخته جیمز کامرون هم ماموریتی دارد، ماموریتی که تا هنگام استحاله شخصیتی‌اش به اهمیت و واقعیت آن پی نمی‌برد. داستان فیلم در آینده ای بسیار دور رخ می‌دهد، آینده ای که در آن بشر کره زمین، خاستگاه و زیستگاه خود با همه زیبایی‌هایش را از بین برده و با وجود همه‌ی ناملایماتی که دیده هنوز هم خوی سودجویی و منفعت طلبی اش را کنار نگذاشته، بلکه علم و دانش را با تمام ظرافت هایش به سلاحی بُرَنده برای دستیابی به سود هر چه بیشتر تبدیل کرده و برای رسیدن به این هدف از هیچ کاری فرو گذار نمی‌کند. 

"شرکت" نهاد بسیار قدرتمندی است که برای رسیدن به هدف اصلی اش یعنی ثروت هر چه بیشتر از دو عامل مهم نیروی دانشمند و نیروی نظامی بدون هیچ محدودیتی بهره می‌گیرد.
آنچه که مقامات "شرکت" در پی دستیابی به آن هستند امکان استفاده از منابع بسیار غنی و گران قیمت سیاره ی "پاندورا" است؛ سیاره ای راز آلود با پوشش گیاهی بسیار انبوه، جانورانی بدیع و کوهستانی که رشته کوه هایش در آسمان معلقند. دنیای پر رمز و راز پاندورا برای "شرکت" بسیار ناشناخته است. ترکیب هوای سیاره ی پاندورا برای انسان ها قابل تنفس نیست. سیاره ی پاندورا با همه ی زیبایی های خیال انگیزش به دلیل گونه های جانوری و گیاهی ناشناخته اش برای زندگی انسان بسیار خطرناک است.
 کرگدن‌های زرهپوشِ غول آسا، درّندگان کوه پیکر، پرندگان بسیار بزرگ و علاوه بر همه ی این ها بومیان بلند قد و آبی پوستِ ساکن پاندورا از جمله  موانع مهم بر سر راه تحقق اهداف "شرکت" به شمار می آیند، به گونه ای که تلاش های "شرکت" برای بدست آوردن اطلاعات دقیق از این سیاره و منابع آن ناکام مانده، به ناچار برای شناسایی بافت محیط زیستی و منابع طبیعی این سیاره دست به ابتکاری بسیار نادر و منحصر به فرد می زند و با استفاده از  پیشرفت های عظیم فن آوری و بیولوژیکی اقدام به شبیه سازی ژنتیکی بومیان سیاره میکند. "آواتار ها" حاصل این شبیه سازی ژنتیکی اند؛ موجوداتی کاملا شبیه بومیان بلند قد و آبی پوست جزیره که در بخشی از زنجیره ی DNA آنها چند ژن از ژن های دانشمندان "شرکت" نیز قرار داده شده است.

 
وجود این ژن ها باعث می شود که دانشمندان "شرکت" بتوانند با قرار گرفتن در دهلیز مغناطیسی خواب مصنوعی به حالت خلسه فرو بروند. در این حالت درست مانند کسی که خواب می‌بیند، روح دانشمندان  به دلیل اشتراک ژنتیکی با آواتار ها در قالب آنها حلول میء‌کند و به این ترتیب این امکان را پیدا می‌کنند که با استفاده از بدن آواتارها به راحتی و بدون نیاز به ماسک اکسیژن به دنیای ناشناخته‌ی سیاره‌ی پاندورا  قدم گذاشته به اکتشاف و مطالعه بپردازند. به عبارت دیگر دانشمندانِ "شرکت" با سفر از عالم واقعیت به عالم رویا یا دنیای مجازی در قالب آواتارها درآمده در دنیای واقعیِ بومیان به اکتشاف می پردازند.
جِیک سالی تفنگدار پیشین نیروی دریایی که در حادثه ای توان استفاده از پاهایش را از دست داده به علت مرگ برادرش که از دانشمندان "شرکت" بوده و بر روی پروژه ی آواتار کار می کرده به دلیل اشتراک ژنتیکی با برادرش و بالطبع توان سفر در دنیای مجازی و فرو رفتن در قالب آواتار به همکاری با شرکت دعوت می شود تا در ازای دریافت دستمزدی کلان کار نیمه تمام برادرش را ادامه دهد.
 اما او به چیزی مهم تر از پول فکر می کند. مهم ترین خواسته و آرزوی جیک این است که بتواند بار دیگر بر روی پاهایش بایستد و آزادانه به این سو و آن سو بدود. فرمانده قرارگاه نظامی مستقر در پاندورا هم با توجه دقیق به این خواسته ی درونی جِیک که به نوعی نقطه ضعف او به شمار می رود به وی قول می دهد در صورت حُسن انجام وظیفه، نهایت تلاشش را برای بازگرداندن سلامت جِیک بکار بندد.

 از این رو ست که جِیک بی مهابا در قالب آواتار فرو رفته و در قالب مجازی اش به اکتشاف می پردازد و البته با هر بار بیداری و بازگشت از دنیای مجازی جزئیات دقیق یافته هایش را ضبط کرده در اختیار "شرکت" قرار می دهد. شاید یکی از جالب ترین صحنه های فیلم آواتار را بتوان صحنه ای دانست که جِیک در قالب آواتارش چشم باز می کند، به رغم هشدار های پزشکان مراقب،  بر روی پاهای خود می ایستد و سپس در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجد شادمانه به دویدن و جست وخیز می پردازد.
درست از همین جاست که سیر تکاملی کاراکتر جِیک آغاز می شود، چه؛ نعمتی را که سال ها پیش دنیای واقعیت با بی رحمی از او سلب کرده بود، دنیای مجاز به سهولت بار دیگر به او ارزانی می دارد و از این حیث جِیک ناخواسته و ناخود آگاه خود را در بَند دِینِ دنیای مجاز می یابد، احساسی که جایی در پس ضمیر ناخودآگاه جِیک لانه کرده به تدریج رشد میکند تا در موقع مناسب او را با دنیای واقعی اش در تقابل قرار داده، او را تا حد ترک کامل دنیای واقعی به قصد دنیای مجاز سوق دهد.

 
شور و شعف ناشی از این مسئله و کنجکاوی و جست و خیز کودکانه ی آواتارِ جِیک در نخستین لحظات قدم نهادن بر پاندورا باعث می شود که مورد حمله ی جانواران غول آسای سیاره ی ناشناخته قرار گیرد و در حین فرار از گروه تحقیقاتی "شرکت" دور افتد. با فرا رسیدن شب عملیات جستجو برای آواتار جِیک ناتمام می ماند و اینک او یکه و تنها برای بقاء در این دنیای ناشناخته تلاشی سخت را آغاز می کند. آموخته های دوره ی نظامی گری اش که بدون شک بزرگترین وجه تمایز او با دیگر اعضای تیم تحقیقاتی است را  به کار می‌بندد و در صدد بر می‌آید تا به طور غریزی و بنا به معیارهای دنیای واقعی اش با افروختن آتش خود را از شر جانوران درنده ی دنیای مجاز نجات دهد، غافل از این که معیارهای این دنیای مجازی با آن چه او از دنیای واقعی در ذهن دارد بسیار متفاوت است.
 دختری از بومیان پاندورا که قصد کشتن آواتار جِیک را کرده، رقص قاصدک های شب تاب را بر سر این غریبه میبیند و در آخرین لحظات، تیری را که برای خلاص کردن او در چلّه ی کمان نهاده، روانه ی  پهلوی جانور درنده می کند و بدین ترتیب آواتارِ جیک را از مرگ حتمی نجات می دهد، مشعلی را که جیک در دست گرفته به درون نهر آب پرتاب می کند و به او میفهماند که شباهنگامِ جنگل های انبوهِ پاندورا  را  نیازی به آتش نیست، زیرا که مادرِ طبیعت با گیاهان شب تابَش بهترین وسیله روشنایی در شب را فراهم آورده است. باز درست در اینجاست که لحظه ی واقعی ورود آواتار جِیک به دنیای مجاز آغاز می شود.

دخترک که فرزند رییس قبیله ی بومیان پاندوراست او را به میان مردم خود می برد و با اجازه ی مادر و پدر خود در مدتی کوتاه و به شکلی پیگیر زبان، رسوم و قوانین و آیین مردمان خود را به او می آموزد. (این که چگونه برخی از بومیان قبیله زبان مردان آسمان (سربازان) را آموخته اند، پرسشی است که تا پایان فیلم پاسخی برای آن یافته نمی شود اما این سوال هرگز به صورت تناقض خودنمایی نمی کند؛ بلکه کارگردان آن را به عنوان ابزاری جانبی به کار می گیرد تا به مخاطب نشان دهد بومیان پاندورا  نه مردمانی وحشی که بسیار هم متمدن اند.)
از این لحظه به بعد، بیننده هم با آواتارِ جِیک همراه شده، مانند او جزئیات زندگی بومیان پاندورا را فرا گرفته، گام به گام در احساسات او شریک می شود. با صحنه های بدیع و کم نظیر پرواز آواتارِ جِیک سوار بر پرنده ی غول آسا به وجد می آید و از فرو افتادن درخت مقدسی که بومیان در پای آن و در درون شاخ و برگ سر به فلک کشیده ی آن زندگی می‌کنند عمیقا متاثر می‌شود.

 
داستان آواتارِ جیمز کامرون را می توان بازگویی داستان قدیمی سرخپوستان آمریکا دانست. مردمانی که همچون بومیان پاندورا به هنگام شکار با زمزمه ی نجواهای خاص از نیروی اَزَلی حاکم بر طبیعت و جهان هستی به خاطر از بین بردن یک جاندار اجازه می‌گرفتند، بی دلیل چرخه ی زیست و انرژی را دستخوش تغییر نمی کردند و نهایت تلاش خود را برای همسویی با قوانیی طبعیت به کار می بستند. در میان مردمان پاندورا نیز همان باورها به همان شفافیت جاری است، آن قدر شفاف و همسو که بدون آن بومی پاندورا از انجام کوچکترین کارهای روزمره‌ی خود ناتوان می‌نماید. بومی پاندورا طبیعت را موجودی زنده می‌پندارد و به هنگام استفاده از طبیعت، چه در سوارکاری، چه در پرواز و چه در نیایش با طبیعت یکی می‌شود، و حتی ذهن و اندیشه اش را با طبیعت و ما فیها گره می‌زند.
انسانی که در قالب "جان دانبار" (1) دنیای به ظاهر متمدن خود را فرو نهاده و به دنیای به ظاهر وحشی سرخپوستان پناهنده شده و "با گرگ‌ها می‌رقصید"(2) و با عقد برادری بستن با سرخپوستان هویت انسانی اش را در میان آنان جست و جو کرده و حتی به خاطر آنان جانش را به مخاطره میانداخت، اکنون نه در سرزمین های آمریکای شمالی که در سیاره ای بسیار دور و ناشناخته و در قالب "آواتارِ" "جِیک سالی"، مرز واقعیت و مجاز را در می‌نوردد و در لحظه ای سرنوشت ساز یکی را با دیگری معاوضه می کند و تا آنجا پیش می رود که در پایان فیلم، قالب واقعی اش را نیز ترک کرده،تلاش میکند به طور واقعی در قالب آواتارِ خود حلول نماید چرا که مفهوم زندگی واقعی را در دنیای ساده و بی آلایش بومیان پاندورا می یابد.

داستان "آواتار" به نوعی بازخوانی جدیدی از حدیث تکراری سنگدلی انسان متمدن در رفتار با طبیعت و همنوعان خود است. سفرهای متعدد جِیک از دنیای واقعی به دنیای مجاز و استقرار یکسانِ روح او در قالب انسان متعارف و در عین حال آواتارِ بومیان ناشناخته به نوعی حکایت از یکسان بودن سرشتِ آدمیان نیز دارد، سرشتی که به موازات دور شدن از آئین ها و سنت های کهن و فاصله گرفتن از آفریده های خداوند از اصل تفکر و دیگر خواهی خویش فاصله می گیرد و به طور همزمان با اتکاء محض به دستآوردهای خود در گرداب خودخواهی و تباهی فرو می رود، و با وجود آن که ویرانی و تباهی زیباترین آفریده های خدا را به دست خود رقم زده، باز هم نشانی از آگاهی و عبرت در او دیده نمی شود؛ درست مانند خلبانی که در پروازی شباهنگام روشنایی های شهر را ستارگان شباویز انگاشته و به خیال اوج گرفتن با تمام سرعت به سوی آنها شیرجه میرود. 
صرف نظر از اینکه "آواتار" ساخته و پرداخته ی ذهن کیست، میتوان آن را نقدی بر قصه رویاهای ناقص و غفلت آلود بشر از چیزی دانست که به پندار خود آن را اوج دانش و پیشرفت انگاشته است؛ حکایت سلّاخی انسان و طبیعت به دست انسان، حکایت اوج استیلای نیازهای کاذب بشر بر نیازهای واقعی که در هر روزگاری به الفاظ گوناگون نامیده شده، روزی "کشور گشایی و پادشاهی" و امروزی "سرمایه داری" و فردایی"شرکت". 

 
شاید اوج نمادگرایی منفی بشری در فیلم آواتار را بتوان همان "شرکت" گمنامی دانست که جیمز کامرون از آغاز تا پایان فیلم به عنوان گرداننده اصلی تمام رویدادهای منفی داستان ترسیم می کند، "شرکتی" که در منتهای بی نامی ، در ضمیر ناخودآگاه بیننده فیلم از همه نام آشناتر است و با تجسّدِ تمام افزون خواهی های بشری فرمان مرگ می دهد، غافل از آن که بر سر شاخ ایستاده است و شاخ از بّن می بّرَد. و اگر چنین باشد "آواتار" را بایستی اوج نمادگرایی مثبت بشری دانست،
 فرستاده ای که ماموریتش کنار زدن پرده ی غفلت و نادانی است؛ با این پیام که اگر آدمی بخواهد شاهدِ حقیقت را در آغوش کِشَد، ناگزیر باید که از خواب برخیزد، واقعیتِ مجازی و مجازِ واقعی را از هم بازشناسد، وجود علیل و ناتوانش را به کناری نهد، از مجاز به واقعیت گذر کند و همچون نوزادی نورسته بار دیگر رُستَن بیازماید(3) و در این راه از هیچ فرو نگذارد، که؛
شاهدی این چنین را این چنین خواستن
باید که گاهی به "شهادت"(4) خواستن (بر)خاستن

 آواتار در مقام اثری منحصر به فرد و شاید پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما که بسیاری از مرزهای معمول فن آوری را پشت سر گذارده و آغازی جدید را در دنیای سینما رقم زده قطعا شایسته ی توجه است.
اما همانند تمامی شاهکارهای پر خرج هالیوود در دهه های اخیر نظیر  "عنصر پنجم" به کارگردانی لوک بِسون، سه گانه های ایندیانا جونز، ماتریکس 1 و 2  و سه گانه های ماموریت غیر ممکن (یا همان بالاتر از خطر) نام قهرمانان اصلی اش و خدایی که گاه می خوانند ریشه ی عبری دارد؛ ویژگی ای که این روزها نبودش مایه ی شگفتی است تا بودنش. بدیهی است که  هر چه فیلم هیجان انگیز تر و پر خرج تر و جذاب تر باشد، نمادهای عبری آن نیز در ذهن بیننده  پسندیده تر و ماندگار تر خواهد بود.

 اما علاوه بر تمامی ویژگی های هنری و تکنیکی آواتار، آنچه این فیلم را از دیگر تولید های هالیوودی متمایز می سازد شاید این باشد که نمادهای قوم بنی اسراییل را در مرکز توجه قرار می‌دهد؛ کمتر کسی است که داستان سخن گفتن موسی با خداوند را بداند و با دیدن درختی نورانی که حتی در روز هم می درخشد و بومیان گِرد آن حلقه زده و نیایش می‌کنند در ضمیر ناخودآگاهش به یاد داستان کوه  "طور" نیافتد، شکل شاخه ها و برگ های افشان درخت درخشان و قاصدک های شب تاب را ببیند و در پسِ ضمیرش آن شمعدانی های معروف تداعی نشود و یا زبان تخیلی بومیان پاندورا را بشنود و شباهت موسیقائیش را با زبان مادری برخی سیاستمداران نوظهور خاورمیانه نسنجد.
و آخر سخن این که آواتار در بسیاری ابعاد اولین ها را در کارنامه ی خود به ثبت رسانده است ولی شاید منحصر به فرد ترین ویژگی این فیلم این باشد که برای نخستین بار در دیالوگ قهرمانان ریز و درشت فیلم های هالیوودی واژه ی  "شهادت  " به صراحت به کار رفته است. آیا این پیام کوتاه ولی بسیار عمیق صرفا برای تقویت روحیه ی سربازان خسته ای است که با همه ی ساز و بَرگشان نمی دانند برای چه می جنگندند؟

 
و البته این بیننده است که آواتار را به قضاوت خواهد نشست.           
(1) (کوین کاستنر در نقش:) ستوان جان دانبار (Lt. John Dunbar) ، با گرگ ها می رقصد، 1990.
(2) با گرگ ها می رقصد Dances with Wolves، 1990.
(3) جِیک سالی در لحظات پایانی فیلم آواتار  و در پایان آخرین پیام ویدیویی اش با اشاره ی تلویحی به آیین انتقال روحش به قالب آواتار از آن به عنوان "جشن تولد" یاد می کند.
(4)  خلبان زن بالگرد که علیه سیاست های "شرکت" سر به شورش برداشته و به جِیک و دیگر بومیان پاندورا پیوسته است، پیش از عملیات نهایی و حمله به فوج بالگردهای مهاجم عینا واژه ی martyrdom  را به کار برده، میگوید: "منو بگو که فکر می کردم با یه نقشه ی تاکتیکی  بدون شهادت می شه پیروز شد!" 

تصویر زنان در «پستچی سه بار در نمی‌زند»

طبقه سوم داستان زنی است که با شازده صولت هوسباز زندگی می‌کند. شازده مترصد فرصتی است تا از کانون اغتشاشات کشور دور شود و به فرنگ کوچ کند، اما زن عاشق...
 
مرد جوان با گروگان گرفتن دختر در خانه‌یی قدیمی، قصد تصفیه حساب با مردی دارد که خانواده و عشقش را از او گرفته است. طبقات خانه متروکه با پله‌های زیادی به یکدیگر وصل می‌شود و این گونه سه مقطع تاریخ به هم پیوند می‌خورد.
 
در طبقه سوم توطئه قتل شازده خیانتکار قجر، شازده صولت به دست همسرش انیس خاتون ناکام می‌ماند و منجر به قتل کنیزک، خاتون و سرانجام شازده می‌شود. در طبقه دوم قتل زنی به نام مهوش به دست یکی از نوچه‌های سابق شعبان بی مخ که متواری است و به خانه متروکه پناه آورده، صورت می‌گیرد. در طبقه اول نیز سیر حوادث دو جوان را به خارج از ویلا و تداخل با زمان‌ها و آدم‌های دیگر می‌کشاند و سرانجام این دو جوان با سیر در تاریخی که بر آنان گذشته به بالندگی می‌رسند و زندگی خود و انسان‌های طبقات دیگر را تغییر می‌دهند. حکایت پستچی سه بار در نمی‌زند، درامی ‌تاریخی و آمیزه‌یی از قصه گویی شرقی و تعلیق است. در هر طبقه با زنانی از دوره‌های مهم تاریخ روبه رو می‌شویم.
 
*  طبقه اول روایت رابطه عاشقانه یی است که از دل عداوتی کهنه برمی‌آید.
 
* طبقه دوم حکایت زنی است که صیغه ابرام غیرت می‌شود. مرد لمپنی از قماش اراذل و اوباشی که خود را محق عالم قلمداد می‌کنند. مهوش قصد دارد با پولی که از ابرام می‌گیرد، معشوقه اش حبیب را از زندان آزاد کند.
 
* طبقه سوم داستان زنی است که با شازده صولت هوسباز زندگی می‌کند. شازده مترصد فرصتی است تا از کانون اغتشاشات کشور دور شود و به فرنگ کوچ کند، اما زن عاشق معلمش میرزا حبیب بوده که حکم قتلش را صادر کردند و می‌کوشد از فرصت‌های باقیمانده استفاده کند تا انتقام قتل معشوقه اش را بگیرد.
 
زنان این داستان به رغم اینکه شادمانه وارد صحنه می‌شوند، از پس رفتار آنها پلشتی واقعیت زندگی‌شان عریان می‌شود. در بزم شازده، انیس خاتون با لبخندی حاکی از مسرت، مهوشی دایره به دست و رقصان و دختر جوان در حالی که فریاد پسر را به سخره گرفته، وارد صحنه می‌شوند، اما درون تمام این زنان زخم‌های ناسوری است که زندگی را برایشان به کابوسی مخوف بدل کرده است. تلاش برای رهایی و رسیدن به زندگی به دور از کابوس‌های برآمده از بی عدالتی، دغدغه‌یی است که زنان را به هم پیوند می‌دهد؛ پیوندی که مرزهای زمان و تاریخ را درمی‌نوردد. بازنمایی استبداد تاریخی با حضور زنانی پویا حال و هوای متفاوتی به فیلم بخشیده است.
 
زنان در دوره‌های مختلف، گرفتار خشونت‌های آشکاری همچون تهدید و ضرب و شتم اند. آنچه در هر دوره تغییر می‌یابد، ابزارهای تولید خشونت است. در طبقه سوم شازده، انیس خاتون را با شمشیر، در طبقه دوم ابرام غیرت، مهوش را با چاقو و در طبقه اول پسر جوان، دختر را با اسلحه تهدید به مرگ می‌کند. زنان تهدید به مرگ و تشویق به سکوت تحمیلی می‌شوند و این تهدید، مجازات فرار و طغیان از «نظم نمادین» است.

«مری دیلی» معتقد است مفهوم خود، دو معنی متفاوت دارد؛ خود حقیقی زن و خود کاذب او. زنان تحت سلطه مردسالاری یک خود کاذب دارند، چون با تجربه اصیل بیگانه شده اند، وقتی خود کاذب از بین رفت، خود حقیقی در یک تولد مجدد معنوی آشکار می‌شود.
در این فیلم عشق، پل رابطی است میان هویت گمگشته زنان و خود واقعی شان. در واقع آنچه به هستی‌شان معنی می‌بخشد «عشق» است. مفهومی‌که پیوسته برای زنان ممنوع و در صورت ابراز آن عقوبت سختی در انتظارشان است. عشق در دنیای دیکتاتوری و استبداد مفهوم مبارزه می‌یابد. مبارزه برای دست یافتن به هر آنچه بودنش محال تلقی می‌شود.
 
هرچه داستان به بحران نزدیک تر می‌شود، راوی بیشتر به گذشته بازمی‌گردد تا ریشه تلواسه‌های قهرمانانش را ملموس‌تر نشان دهد. راوی دانای کل با اقتدار روایی به بازنمایی رسم دیرینه عاشق‌کشی و اضطراب زن رهاشده در این مسیر می‌پردازد و به واگویه‌هایش پر و بال می‌دهد. آنیمای راوی عوالم زنانه را به خوبی درک کرده است به طوری که گاهی زاویه دید دوربین بر صورت زنان به گونه‌یی است که سکوت‌شان گویای تمام حقایق است.
 
لحن زنان در این فیلم از دیگر مسائلی است که به فعال، غالب و پویا بودن‌شان کمک می‌کند. زن با زبان خودش، هستی خود را بیان می‌کند. انیس خاتون پس از شکست در نقشه قتل همسرش به گونه‌یی قصد ترک شازده را دارد که در کلامش در برابر چشم‌های ازحدقه درآمده شازده و فریادهایش کمترین تزلزلی دیده نمی‌شود. حتی مهوش در جایگاه زنی دور از فرهنگ و آگاهی ترسی از رها کردن ابرام غیرت ندارد. لحن دختر جوان با پسر نیز جسورانه است به طوری که اصلاً پسر را جدی نمی‌گیرد. زنان در برابر متلک پرانی مردان کم نمی‌آورند. گرچه لازم بود لحن زنان بر اساس دانش و نحوه متفاوت جامعه پذیرشدن شان تغییر کند و این اتفاق صورت نگرفته بود و تفاوت محسوسی در دایره لغات و ضرب‌المثل‌هایی که در هر دوره به کار بردند، وجود نداشت، اما به هر روی عبارات و آهنگ کلمات زنان در خدمت نمایش قدرت آنهاست.
 
هرچند در این میان کلیشه‌های سنتی زنانه مثل رقابت، حسادت و غبطه خوردن به اندام رقیب در رفتار انیس خاتون نسبت به کنیزک جوانش یا زنان پررنگ و لعاب فرنگ دیده می‌شود یا تن‌فروشی مهوش به لمپنی چون ابرام غیرت، اما راهی که برای گریز انتخاب می‌کنند و نقبی که می‌کوشند به جهان روشن‌تری بزنند، آنها را از جایگاه حاشیه‌یی دور می‌دارد. به قول «رابین مورگان» بدن زنان زمین استعمارگران مذکر است. انتظار می‌رود زن علاوه بر تن، جانش را نیز در طبق اخلاص پیشکش روان نژندی مرد کند، ولی زنان برای محقق شدن این انتظار کمترین کوششی نمی‌کنند.
 
شازده و ابرام غیرت اقرار به عشق و تعلق خاطر نسبت به زنان شان می‌کنند، اما زن‌ها لمس کردن رهایی، تجربه مهربان بودن با «من» درون‌شان را ترجیح می‌دهند به اینکه موضوع عشق ورزی برای مردان باشند. روایت دهلیز به دهلیز می‌رود تا به نسل امروز می‌رسد؛ نسلی که به دنبال منشاء رنج انسان است. کنکاش او در تاریخ، مکاشفه‌یی است که به طور نمادین از طبقه نخست آغاز می‌شود و در طبقه آخر به اوج خود می‌رسد؛ نسلی که پس از کسب تجربه از رویدادهای مختلف تاریخ به خود شناسی و راهکاری برای رهایی دست می‌یابد.
شخصیت کودک ریشه کابوس‌های انسان‌هایی است که سرنوشت‌شان در خانه‌یی متروکه به هم پیوند خورده است؛ کودکی که در مقاطع مختلف در هیئتی متفاوت
 
 *  ابرام غیرت و ناپدری- قدرت نمایی می‌کند آسیب می‌زند و آدم‌ها را برای حفظ قدرتش حذف می‌کند.
نسل‌ها از پی هم آمده اند. انسان کشی، تعدی به حقوق و حریم انسان‌ها هماره با آدمی‌ همراه بوده است، اما راوی به نسل معاصر امید دارد. دیدار زنانی که خون‌آلود تصویر معشوقه‌شان را به دست دارند در زندگی دختر جوان بزنگاهی است که او را از فروغلتیدن در تکرار گذشته بازمی‌دارد؛ دختری که در ابتدای فیلم، سرگشته و بی‌هویت است و این سرگشتگی حتی از نوع لباسش که تلفیقی از شلیته و لباس انسان معاصر است، دیده می‌شود، رشد و از درون آشفته زنان تاریخ رمزگشایی می‌کند و راوی نیز که امید به نجات دارد او را یاری می‌کند.
 
در قسمت پایانی فیلم که به طبقه اول دوباره بازمی‌گردد، نگاه راوی بیش‌تر انسانی و به دور از تفکیک‌های دوره‌یی و جنسیتی است. انسان جوان را نمایش می‌دهد که زیستی در حد زنده بودن برایش کافی نیست، فردمحوری، قدرت محوری را پذیرا نیست، با هرچه حیات فردی و اجتماعی‌اش را به مخاطره بیندازد، مقابله و در جست وجوی سرنخ رهایی از کابوس‌هایش دلاوری می‌کند و اتفاقاً موفق هم می‌شود.
 

چرا «ترنسفورمرز 2» پرفروش‌ترین فیلم امسال از آب درآمد؟!

ملت هم چون تا به حال از این چیزها ندیده بودند، از سر ذوق و شوق و جو گرفتگی کار و کاسبی خود را تعطیل کردند و تبدیل شدند به یک بیننده ثابت این سریال یا...
 
جنگ آهن پاره‌ها

اگر شما هم نمی‌دانید چرا فیلم پر از روبات ترنسفور مرز 2 پرفروش‌ترین فیلم امسال از آب درآمده خواندن این مطلب را از دست ندهید
 دو سال پیش، قسمت اول این فیلم بلاک باستر، جدول پر فروش‌ها را ترکانده بود و با وجود خرج 150 میلیون دلاری، بیشتر از 700 میلیون دلار فروخت و حالا قسمت دوم هم پا جای پای قبلی گذاشته و همان مسیری را می‌رود که قسمت قبلی رفته؛ یعنی تصاحب صدر جدول پر فروش‌ها و پر کردن جیب مبارک تهیه کننده و شرکت سازنده. این فیلم تا الأن 350 میلیون دلار فقط در آمریکا فروخته و با همین فروش رتبه 14 جدول پر فروش‌های تاریخ‌ هالیوود را از آن خود کرده. ما هم برای همین رفتیم سراغ این که چرا این فیلم این قدر خوب می‌فروشد و چرا این قدر طرفدار دارد. مگر این ربات‌ها چه چیزی در چنته دارند که این قدر طرفدار در سراسر دنیا دارند؟ وقتی بچه بودیم، به شیشه یک فروشگاه اسباب‌بازی فروشی می‌چسبیدیم و سراغ آدم آهنی‌ها با روبات‌های جورواجور می‌رفتیم؛ حالا این آدم آهنی هر چه بزرگ‌تر بود و حرکات ژانگولرش بیشتر و اسلحه اش خفن‌تر، از ما بیشتر دلبری می‌کرد. سازندگان و بهتر بگوییم خالقان دنیای ترنسفورمرز هم همین طوری به این نتیجه رسیدند که باید از انتخاب‌های دیگر صرف نظر کنند و فکر جدیدی را روی میز بریزند.


ترنفسفورمر دیگر یعنی چی!
 ماجرای این دنیا از آنجا شروع شد که در برنامه‌های تلویزیونی‌ای چون More Than Meets the Eye و Robotsin Disguise روبات‌هایی را نمایش دادند که می‌توانستند در حرکتی منحصر به فرد خود را ترانسفورم یا تبدیل به چیز دیگری کنند؛ حالا این چیز می‌تواند انواع خودرو باشد یا دایناسور یا حیوانات دیگر اصلا ً اسم ترنسفورمرز هم از همین حرکت ژانگولری آنها گرفته شده و از آسمان یکهو به فکر اینها نرسیده بود که اسم این آهن پاره‌ها را ترنسفورمرز بگذارند (ترنسفورمر یعنی تبدیل کننده). این همان نقطه آغاز ماجرا بود که باعث شد روبات‌های این برنامه‌های تلویزیونی در سال 1984، تبدیل به قهرمان‌های انیمیشن سریالی و کمیک بوک‌های شرکت مارول شوند. ملت هم چون تا به حال از این چیزها ندیده بودند، از سر ذوق و شوق و جو گرفتگی کار و کاسبی خود را تعطیل کردند و تبدیل شدند به یک بیننده ثابت این سریال یا خواننده کتاب‌های کمیک بوکی. همین استقبال خوب بیننده‌ها، سازندگان را به این فکر انداخت که مثل بعضی از سریال‌های ایرانی، ماجرا را تا جایی که می‌توانند کش بدهند. اولین حرکت آنها ساخت یک سیاره تخیلی به نام سایبرترون بود که تمام اتفاقات دنیای ترنسفورمرز در آن اتفاق می‌افتد و تمام ربات‌ها را به آنجا بردند. سایبرترون، خانه اصلی ترنسفورمرها و یکی از دلایل مهم ماجراهای این تنسفورمرهای بی خانمان است.


زد و خورد سر یک کیلو سیاره
سایبر ترون درست شد و کلی روبات هم با استفاده از جلوه‌های ویژه کامپیوتری ILM  ( industriallightmagic ) _ شرکت جلوه‌های ویژه جورج لوکاس سازنده جنگ ستارگان _ ریخته شد روی آن. حالا چه باید کرد که بتوان ملت را پای این ماجراها نشاند؟ جواب خیلی شفاف و روشن است؛ روبات‌ها به دو دسته اصلی تقسیم شدند تا به جان یکدیگر بیفتند؛ روبات‌های خیر و روبات‌های شر و این یعنی همان داستان تکراری خیر در برابر شر، اما آنها برای چه چیزی باید بجنگد؟ خب، این هم مشخص است؛ تصاحب سایبر ترون! گروه خیر ماجرا اتوبات‌ها نام گرفتند و رهبری شان به دست روبات شجاعی به نام اپتیموس پرایم افتاد. هدف اصلی این روبات‌ها نجات سیاره سایبرترون از دست گروه مقابل بود اما در مقابل دیسپکتن‌ها قرار داشتند که تمام فکر و ذکرشان ترکاندن اتوبات‌ها بود. مشخصا ً در دست گرفتن سیاره سایبرترون آن قدر وسوسه انگیز بود که مگاترون _ رئیس لیسپکتن‌ها _ را به این فکر بیندازد تا کل اتوبات‌ها را از روی سیاره شان حذف کند و امپراتوری خود را به راه بیندازد. این دو گروه آن قدر به گیس و گیس کشی خود ادامه می‌دهند تا با سایبرترون به کلی نابود می‌شود و می‌رود پی کارش. بی خانمان شدن اینها ماجرا را به اینجا می‌کشاند که سری به سیاره زمین بیندازد اما سقوط جسمی ‌به نام آل اسپارک که گفته می‌شود یکی از حیاتی‌ترین اجسام سایبرترون است، ماجرا را عوض می‌کند چون هر گروهی آن را به دست بیاورد، یک جورهایی می‌تواند دمار از روزگار طرف مقابل در بیاورد. همین ماجرای افتادن این جسم عجیب و غریب، داستان قسمت اول فیلم ترنسفورمرز (به کارگردانی مایکل بی و تهیه کنندگی استیون اسپیلبرگ) را سر و شکل داد و اتوبات‌ها پوز مگاترون و دار و دسته اش را زدند و جناب مگاترون را هم خلاص کردند. حالا در قسمت دوم، این دیسپتکن‌ها (همان روبات بدها) قصد تلافی دارند. آنها اول به سراغ جنازه رئیس شان می‌روند تا او را دوباره احیا کنند و بعد یا یک روبات بدجنس به نام دفالن دست به یکی می‌کنند تا کل زمین، ساکنان و اتوبات‌ها را به هوا بفرستند. برای سری دوم، 200 میلیون دلار خرج شده ولی هنوز هیچی نشده، با فروش بالای 300 میلیونی، این خرج جبران شد.

همه حاشیه‌های سریال «فرار از زندان»

شیرینگ شش سال پیش، فیلمنامه اش را روی میز مدیران شرکت فاکس گذاشت اما مدیران خوشحال با یک اردنگی او را به بیرون پرتاب کردند. اما موفقیت سریال «لاست» باعث شد...
 
در مسیر آزادی


این روزها موج تماشای فرار از زندان، یکی از پر بیننده‌ترین سریال‌های روز جهان رنگ و بوی ایرانی گرفته؛ هم نسخه دوبله آن وارد شبکه نمایش خانگی شده و هم نسخه رادیویی آن از رادیو فرهنگ پخش می‌شود. پارسال همین موقع‌ها در یک پرونده شش صفحه ای درباره پدیده لاست و سریال‌های خارجی کلی حرف زدیم؛ سریال‌هایی که به صورت زیر زمینی، دانلود و زیرنویس‌دار تکثیر می‌شد. بازار این جور سریال‌ها در تمام جهان داغ و پررونق شده و تلاش سازنده‌ها برای جهانی‌سازی فرهنگ از یک طرف و نیاز مخاطبان به سرگرمی ‌و تنوع از طرف دیگر از دلایل اصلی موفقیت این سریال‌هاست؛ سریال «پریزون بریک» یا همان «فرار از زندان» هم جزو همین سریال‌هاست، سریالی که چند ماه قبل شایعه شد قرار است از شبکه 3 پخش شود و حتی دوبله هم شده بود ولی خب این اتفاق نیفتاد. چند هفته قبل هم نمایش رادیویی آن از رادیو فرهنگ شروع شد اما این وسط دوبله و پخش آن در شبکه ویدیویی خانگی توسط یکی از شرکت‌های مطرح رسانه ای، کف تعقیب کننده‌های این جور سریال‌ها را برید. این شرکت با شعار «هر هفته، یک قسمت» سعی کرده هیجان پخش سریال را هم حفظ کند. فعلا ً که قرار است فصل اول سریال، دوبله و توزیع شود؛ هر چند نگاه انتقادی به سیستم حکومتداری و قضایی آمریکا و فضای تقریبا ً پاستوریزه سریال که مشکل ممیزی چندانی ندارد هم در این که «فرار از زندان» اولین سریالی باشد که رسما ً و با مجوز، از زیر به روی زمین بیاید موثر بوده است. به هر حال وقتی در اوقات فراغت_ به خصوص تابستان_ نیاز به سرگرمی ‌وجود دارد و تلویزیون و سینما از پس این کار بر نمی‌آیند، نظارت، مجوز و توزیع رسمی ‌این جور سریال‌ها می‌تواند خانواده‌ها را با خیال راحت دور هم جمع کند.


2 برادر، یک زندان
سریال فرار بزرگ، مثل لاست و 24 با حاشیه‌ها و داستان‌های فراوانی ساخته شد.
هر سریالی که آن ور آب ساخته می‌شود، کسی را به عنوان مغز متفکر یا خالق دارد که همه چیز را تحت کنترل خود می‌گیرد و همین خالق است که می‌گوید فیلمنامه‌ها چه جوری نوشته شوند و چه جوری کارگردانی شوند تا سریال همان جایی برود که او دلش می‌خواهد. سریال «فرار از زندان» هم از این قاعده مستثنا نیست و همچین شخصیتی را پشت سرش دارد. پل شیرینگ (Paul Scheuring ) که کارنامه سینمایی و تلویزیونی‌اش چیز خاصی ندارد، خالق اصلی این سریال چند لایه است. در بیشتر موارد کارها را خودش به تنهایی انجام می‌دهد، مخصوصا ً نوشتن فیلمنامه را که یکی از کارهای محبوب جناب شیرینگ است. البته او از کارگردانی کاملا ً کنار کشیده و بیشتر از دور مراقب اوضاع و احوال است. او در ایلی نویز به دنیا آمده؛ همان جایی که ماجراهای سریال (حداقل چند فصل ابتدایی) در آن اتفاق می‌افتد. شیرینگ شش سال پیش، فیلمنامه اش را روی میز مدیران شرکت فاکس گذاشت اما مدیران خوشحال با یک اردنگی او را به بیرون پرتاب کردند. اما موفقیت سریال «لاست» باعث شد همان مدیران خودشان سراغ شیرینگ بروند و تقاضا کنند که ساخت سریال را شروع کند؛ همین شد که کم کم عوامل سریال دور هم جمع شدند و توانستند اولین قسمت را در اگوست 2005 (شهریور 1384) روی آنتن بفرستند.

در جست و جوی عدالت
 فیلمنامه ای که شیرینگ آن را برای ساخت سریال آماده کرده بود، نشان داد که پیچیدگی خاص خودش را دارد؛ نه مثل لاست درهم تنیده و نسبتا ً تخیلی است و نه مثل سریال‌های دیگر. ماجرای اصلی داستان این است که لینکلن براوز به جرم کشتن برادر معاون رییس جمهور آمریکا به اعدام محکوم می‌شود و تا اجرای حکمش به زندان فاکس ریور منتقل می‌شود. اما مساله ای به ظاهر ساده که یک انتقام گیری شخصی به نظر می‌رسد، کم کم دچار پیچیدگی می‌شود؛ یعنی فیلمنامه نویس تصمیم می‌گیرد که از دل این اتفاق به ظاهر ساده، ماجراجویی بزرگی را به خورد تماشاگرش بدهد. برادر لینکلن، مایکل، خود را وسط ماجرا می‌اندازد تا هر جوری شده برادرش را از این مخمصه نجات بدهد. او که مهندس ساختمان بسیار باهوشی است، تمام نقشه زندان فاکس ریور را روی بدنش خالکوبی می‌کند و با یک سرقت خانگی بانک، دل به دریا می‌زند تا در زندان کنار برادرش باشد. اجرای تک تک برنامه‌های از قبل تعیین شده مایکل، خودش کلی از ماجرای سریال را در بر می‌گیرد. هر حرکتی از قبل توسط او پیش بینی شده، حتی جزیی ترین آنها؛ به جز رفتار زندانی‌های دیگر که بیشتر باعث دردسر می‌شوند و کار را به تاخیر می‌اندازند. البته گاهی هم قضیه برعکس می‌شود و این زندانی‌های دیگر هستند که به کمک مایکل و برادرش می‌آیند. علاوه بر این، در بیرون از زندان ماجرا شکلی دیگر در حال پیگیری است. وکیل لینکلن، ورونیکا دانوان که دوست دوران کودکی آنهاست، به شدت دنبال جمع کردن مدارک لازم برای تبرئه کردن لینکلن است اما مگر می‌شود به همین راحتی مدرکی جمع کرد؟ نقشه طرف مقابل به قدری پیچیده و دقیق است که هر کسی نمی‌تواند به این مدارک دست پیدا کند. تازه، اگر چنین اتفاقی قرار است بیفتد، درست چند دقیقه قبل از آن، این مدارک پودر می‌شوند و می‌روند هوا. این همان موش و گربه بازی همیشگی فیلمنامه نویس است که تا دقیقه 90 شما را با چشمانی باز و ذهنی خسته بیدار نگه می‌دارد و در آخر شما را با دست‌های خالی روانه رختخواب می‌کند. فکرش را بکنید؛ از یک طرف در داخل زندان، مایکل با زندانی‌ها سروکله می‌زند و از طرف دیگر در خارج از زندان، ورونیکا با سنگ اندازی کاخ سفیدنشین‌ها طرف می‌شود.

پسرهای فراری
 «فرار از زندان» تا حالا 18 بار در جشنواره‌های مختلف نامزد شده است که سه تای آنها را توانسته ببرد؛ معتبرترین آنها جایزه بهترین سریال درام از People’s Choice Awards  در سال 2006 بوده. البته دوبار هم نامزد دریافت جایزه از «گلدن گلوب» به خاطر بهترین سریال درام و بهترین بازیگر هم شد که دستشان کوتاه ماند. یک نامزدی «امی» هم در پرونده دارند که به خاطر آهنگسازی رامین جوادی بوده. در کل این سریال 79 قسمتی در چهار فصل ساخته شده که اولین قسمتش در 29 آگوست 2005 پخش شد و آخریش هم در 15 می ‌همین امسال . ملت هم انگار از فصل دوم بیشتر خوششان آمده؛ چرا که فصل دوم با میانگین 3/9 میلیون بیننده پربیننده‌ترین فصل سریال محسوب می‌شود. بعد از این، فصل اول با 2/9 و فصل سوم با 2/8 میلیون دوم و سوم هستند. فصل چهارم هم با یک باز خورد بد که میانگین 3/5 میلیون نفر را دارد فقط می‌تواند رتبه چهارم را به دست بیاورد. قسمت اول سریال رکورد قبلی برنامه‌های شبکه فاکس را شکست و با بیش از ده میلیون تماشاگر کلی مسوولان این شبکه را کیفور کرد. کاربران سایت IMDB هم بهترین قسمت سریال را قسمت دوازدهم فصل چهارم (Selfless) می‌دانند و از نمره ده به آن 2/9 داده اند که رتبه بسیار بالایی است. بعد از آن هم قسمت بیست و یکم فصل اول (Go) و قسمت بیست و دوم فصل چهارم (Killing Your Number) هستند. به گفته همین سایت، بیشترین استقبال از سوی بیننده‌هایی بوده که بین 18 تا 29 سال داشته اند؛ یعنی همان جوانان که بیش از 80 درصد آنها مرد بوده اند. 

همه چیز در مورد مجموعه دروغ ها
 

مجموعه دروغ ها

عنوان فیلم: مجموعه دروغ ها
(Body of Lies)
کارگردان: ریدلی اسکات
نویسندگان: ویلیام موناهان (فیلمنامه)، دیوید ایگنیشس (رمان)
تاریخ اکران: ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸ (۱۹ مهر ۱۳۸۷)
ژانر: درام، هیجان انگیز
بازیگران: گلشیفته فراهانی، لئوناردو دی کاپریو، راسل کرو، مارک استرانگ، مایکل گستون، کریس ون هوتن
Rدرجه فیلم :م

به دلیل خشونت زیاد که شامل شکنجه هم می شود و صحبت های نامناسب در جریان فیلم)
محصول: ایالات متحده
آهنگساز: مارک استریتن فیلد
 Warner Bros :کمپانی

خلاصه داستان:
یکی از ماموران سيا به نام راجر فریس (لئوناردو دی کاپریو) به اردن فرستاده می شود تا یک تروریست خطرناک و مشهور به نام سلیمان را پیدا کند. در زمانی که او در اردن حضور دارد، با سرکرده ی گروه ...

< قبلی بعدی >
 تاریخچه باشگاه آرسنال  ياهو 360 ايران  قوی ترین نرم افزار آموزش زبان انگلیسی ویژه کودکان  گلچین مجموعه تخت گاز (دوبله)  مستند 6 تایی ها  سريال سفري ديگر  آموزش حرفه ای هیپ هاپ  کاملترین مجموعه خودآموز آزمون IELTS  افزایش قد در منزل  سخنراني دکتر انوشه